<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>انچه شما خواستید</title>
<link>http://send2all.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 05 Dec 2009 22:02:39 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://send2all.blogfa.com/post-2882.aspx</link>
<description>یاران عید غدیر بر شما مبارک باد&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 05 Dec 2009 22:02:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=send2all&amp;postid=2882</comments>
<dc:creator>send2all</dc:creator>
<guid>http://send2all.blogfa.com/post-2882.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://send2all.blogfa.com/post-2881.aspx</link>
<description>یاران عید غدیر بر شما مبارک باد&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 05 Dec 2009 22:02:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=send2all&amp;postid=2881</comments>
<dc:creator>send2all</dc:creator>
<guid>http://send2all.blogfa.com/post-2881.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سلف سرویس </title>
<link>http://send2all.blogfa.com/post-2880.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;زندگی هم در حکم سلف سرویس است. همه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعیتها،
شادیها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد. در حالی که اغلب ما بی
حرکت به صندلی خود چسبیده ایم و آن چنان محو این هستیم که دیگران در بشقاب
خود چه دارند و دچار شگفتی شده ایم که چرا او سهم بیشتری دارد؟ که هرگز به
ذهنمان نمی رسد خیلی ساده از جای خود برخیزیم و ببینیم چه چیزهایی فراهم
است، سپس آنچه می خواهیم، برگزینیم.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 03 Dec 2009 20:49:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=send2all&amp;postid=2880</comments>
<dc:creator>send2all</dc:creator>
<guid>http://send2all.blogfa.com/post-2880.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آرزو آخر</title>
<link>http://send2all.blogfa.com/post-2879.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;لره و عربه رو میخواستن اعدام کنن میگن آرزو آخرتون چیه؟عربه میگه بزارین خوانوادمو ببینم به لره میگن تو چی؟میگه نزارین خوانوادشو ببینه &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 02 Dec 2009 20:03:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=send2all&amp;postid=2879</comments>
<dc:creator>send2all</dc:creator>
<guid>http://send2all.blogfa.com/post-2879.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان جستجوگر خدا</title>
<link>http://send2all.blogfa.com/post-2878.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;كوله‌پشتی‌اش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
نهالی رنجور و كوچك كنار راه ایستاده بود.&lt;/div&gt;&lt;p&gt;
مسافر با خنده‌ای رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن. و
درخت زیر لب گفت: ولی تلخ‌تر آن است كه بروی و بی ‌رهاورد برگردی. كاش
می‌دانستی آن‌ چه در جست‌وجوی آنی، همین جاست.&lt;br /&gt;
مسافر رفت و گفت: یك درخت از راه چه می‌داند، پاهایش در گل است. او هیچ‌گاه لذت جست‌وجو را نخواهد یافت.&lt;br /&gt;
و نشنید كه درخت گفت: اما من جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام و سفرم را كسی نخواهد دید. جز آن كه باید.&lt;br /&gt;
مسافر رفت و كوله‌اش سنگین بود.&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
هزار سال گذشت. هزار سالِ پر خم و پیچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر
بازگشت. رنجور و ناامید. خدا را نیافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به
ابتدای جاده رسید. جاده‌ای كه روزی از آن آغاز كرده بود.&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
درختی هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زیر سایه‌اش نشست تا
لختی بیاساید. مسافر درخت را به یاد نیاورد. اما درخت او را می‌شناخت.
درخت گفت: سلام مسافر، در كوله‌ات چه داری، مرا هم مهمان كن. مسافر گفت:
بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام خالی است و هیچ چیز ندارم.&lt;/div&gt;&lt;p&gt;
درخت گفت: چه خوب، وقتی هیچ چیز نداری، همه چیز داری. اما آن روز كه
می‌رفتی، در كوله‌ات همه چیز داشتی، غرور كمترینش بود، جاده آن را از تو
گرفت. حالا در كوله‌ات جا برای خدا هست. و قدری از حقیقت را در كوله مسافر
ریخت. دست‌های مسافر از اشراق پر شد و چشم‌هایش از حیرت درخشید و گفت:
هزار سال رفتم و پیدا نكردم و تو نرفته این همه یافتی!&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
درخت گفت: زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم. و نور دیدن خود، دشوارتر از نور دیدن جاده‌هاست&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 01 Dec 2009 21:24:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=send2all&amp;postid=2878</comments>
<dc:creator>send2all</dc:creator>
<guid>http://send2all.blogfa.com/post-2878.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان مرد عاشق</title>
<link>http://send2all.blogfa.com/post-2877.aspx</link>
<description>
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.&lt;br /&gt;زن جوان: یواش تر برو, من می ترسم.&lt;br /&gt;مرد جوان: نه, اینجوری خیلی بهتره.&lt;br /&gt;زن جوان: خواهش میکنم, من خیلی می ترسم.&lt;br /&gt;مرد جوان: خوب, اما اول باید بگی که دوستم داری.&lt;br /&gt;زن جوان: دوستت دارم, حالا میشه یواش تر برونی.&lt;br /&gt;مرد جوان: منو محکم بگیر.&lt;br /&gt;زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.&lt;br /&gt;مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری, آخه نمیتونم راحت برونم. اذیتم میکنه.&lt;br /&gt;روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد, یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.&lt;br /&gt;دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.
</description>
<pubDate>Tue, 01 Dec 2009 21:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=send2all&amp;postid=2877</comments>
<dc:creator>send2all</dc:creator>
<guid>http://send2all.blogfa.com/post-2877.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هرکه بکوشد خود را بزرگ جلوه دهد خوار خواهد شد</title>
<link>http://send2all.blogfa.com/post-2876.aspx</link>
<description>عیسی مسیح فرمود:&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;هرگاه به جشن عروسی دعوت میشوید بالای مجلس نشینیدزیرا ممکن است مهمانی مهمتر از شما بیاید وصاحب خانه از شما بخواهد که جایتان را به او بدهید .انگاه باید با شرمساری برخیزید ودر پایین مجلس بنشینید.پس اول پایین مجلس بنشینید تاوقتی صاحب خانه شما راانجا بیند بیاید و شما را بالا ببرد.انگاه درحضور مهمانان سربلند خواهید شد.زیرا هرکه بکوشد خود را بزرگ جلوه دهد خوار خواهد شد اما کسی که خود را فروتن سازد سربلند خواهد گردید&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 01 Dec 2009 21:20:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=send2all&amp;postid=2876</comments>
<dc:creator>send2all</dc:creator>
<guid>http://send2all.blogfa.com/post-2876.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آرزوهای عجیب یک مرد (طنز)</title>
<link>http://send2all.blogfa.com/post-2875.aspx</link>
<description>یك بنده خدایی، كنار اقیانوس قدم میزد و زیر لب، دعایی را هم زمزمه میكرد. نگاهى به آسمان آبى و دریاى لاجوردین و ساحل طلایى انداخت و گفت :&lt;br /&gt;- خدایا ! میشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى ؟&lt;br /&gt;ناگاه، ابرى سیاه، آسمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هیاهوى رعد و برق، صدایى از عرش اعلى بگوش رسید كه میگفت :&lt;br /&gt;- چه آرزویى دارى اى بنده ى محبوب من ؟&lt;br /&gt;مرد، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت :&lt;br /&gt;- اى خداى كریم ! از تو مى خواهم جاده اى بین كالیفرنیا و هاوایی بسازى تا هر وقت دلم خواست در این جاده رانندگى كنم !&lt;br /&gt;از جانب خداى متعال ندا آمد كه :&lt;br /&gt;- اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسیار دوست میدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده كنم، اما، هیچ میدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هیچ میدانى كه باید فرمان دهم تا فرشتگانم ته ى اقیانوس آرام را آسفالت كنند ؟ هیچ میدانى چقدر آهن و سیمان و فولاد باید مصرف شود ؟ من همه ى اینها را مى توانم انجام بدهم، اما، آیا نمى توانى آرزوى دیگرى بكنى ؟&lt;br /&gt;مرد، مدتى به فكر فرو رفت، آنگاه گفت :&lt;br /&gt;- اى خداى من! من از كار زنان سر در نمى آورم ! میشود بمن بفهمانى كه زنان چرا می گریند؟ میشود به من بفهمانى احساس درونى شان چیست ؟ اصلا میشود به من یاد بدهى كه چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟&lt;br /&gt;صدایی از جانب باریتعالى آمد كه : اى بنده من ! آن جاده اى را كه خواسته اى، دو باندى باشد یا چهار باندى ؟&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 01 Dec 2009 19:53:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=send2all&amp;postid=2875</comments>
<dc:creator>send2all</dc:creator>
<guid>http://send2all.blogfa.com/post-2875.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مجادله در ادبیات بر سر یک خال!!(خیلی جالبه)</title>
<link>http://send2all.blogfa.com/post-2874.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;حافظ&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما&lt;br /&gt;را به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;صائب تبریزی&lt;br /&gt;اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را&lt;br /&gt;به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را&lt;br /&gt;هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد&lt;br /&gt;نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شهریار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را&lt;br /&gt;به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را&lt;br /&gt;هر آنکس که چیز می بخشد بسان مرد می بخشد&lt;br /&gt;نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را&lt;br /&gt;سر و دست و پا را به خاک گور می بخشند&lt;br /&gt;نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را&lt;br /&gt;فاطمه دریایی&lt;br /&gt;اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را&lt;br /&gt;خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را&lt;br /&gt;نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را&lt;br /&gt;مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟&lt;br /&gt;و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلأ&lt;br /&gt;که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را&lt;br /&gt;نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را&lt;br /&gt;فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را.....؟؟؟&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 01 Dec 2009 08:48:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=send2all&amp;postid=2874</comments>
<dc:creator>send2all</dc:creator>
<guid>http://send2all.blogfa.com/post-2874.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عكس جنجالی از خبرنگار 20:30 </title>
<link>http://send2all.blogfa.com/post-2873.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://picpaxi.persiangig.com/image/Fun2/303.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 01 Dec 2009 08:44:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=send2all&amp;postid=2873</comments>
<dc:creator>send2all</dc:creator>
<guid>http://send2all.blogfa.com/post-2873.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
